تبليغاتX
ساقی نامه

ساقی نامه

در کتابخانه، بین چندصد کتاب، به سختی یک رومان نسبتن کم حجم را از آنتوان چخوف جُستم! چند سال پیش چند داستان کوتاه از این نویسنده ی پرکار روسی خواندم و همین مقدار کفایت می کرد تا به نوشته هایش علاقه مند شوم. باری، بعدها یک پی دی اف حجیم از مجموعه ی آثار او به دستم رسید که با آن نیز کنار نیامدم و ترجیح دادم اگر قرار است سراغ چخوف بروم این کار را با کتاب واقعی انجام دهم. به هر حال در نمایشگاه کتاب سال پیش با قصد خرید مجموعه ی داستان های وی به جستجو پرداختم که با مشاهده ی قیمت بالای مجموعه ی چند جلدی داستان های او و جیب های خالی خود، از این کار منصرف شدم و آن را به موقع دیگری موکول کردم.

به هر حال چند روز قبل که رومان زندگی من را یافتم بی درنگ خواندنش را شروع کردم و امروز به پایان رساندم. ابتدای داستان چندان نظرم را جلب نکرد، که این را می گذارم به حساب ترجمه ی عامیانه ای که با آن روبرو بودم. نمی دانم، ولی شاید بهتر بود به جای زبان عامیانه با زبان رسمی نوشته می شد. ضمن اینکه نتوانستم با رسم الخط عجیبی که برای اولین بار بود که مشاهده می کردم ارتباط برقرار کنم. رفته رفته اما اوضاع بهتر شد و جذب داستان شدم. به طور خلاصه حکایت جوانی ست شهری که علی رغم مخالفت پدرش به زندگی کارگری تن در می دهد و بعد که ازدواج می کند با همسرش که از خانواده ای متمول است زندگی در روستا را آغاز می کند. پایان داستان غم انگیز ولی واقع بینانه ست. چخوف در این داستان طفره نمی رود، موضوعات را پیچیده نمی کند و همین باعث می شود که تو از خواندن آن خسته نشوی.

کتابی که من خواندم به ترجمه ی احمد گلشیری و چاپ انتشارات آفرینگان بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 19:5  توسط فرهاد  | 

کشور آخرین ها را شروع نکرده به گوشه ای نهادم و به سراغ رومان دیگر پل اوستر رفتم: هیولا!

این رومان نیز به مانند دیگر رومان های اوستر شما را درگیر زنده گی روزمره ی امریکایی جماعت می کند. دست شما را می گیرد، با خود به خیابان های نیویورک می برد، پشت میز کافه ها می نشاند و احیانن به یک نوشیدنی نیز مهمان می کند. در متن کتاب مکررن با علامت (...) روبرو خواهید شد که این نشان می دهد که در نسخه ی سانسور نشده، این کتاب شما را به رختخواب نیز خواهد برد!

داستان روایتگر نویسنده ایست که بر اثر انفجار یک بمب دست ساز چنان متلاشی می شود که غیرقابل شناسایی ست. روابطی که بین شخصیت های این داستان رخ می دهد عجیب و غیرقابل پیش بینی هستند. افراد برای کارها و تصمیمات ناگهانی و غیر متعارف خود یا توجیهی ندارند یا توجیهشان از کارشان عجیب تر و نپذیرفتنی تر است. برای مثال یکی از شخصیت های زن سبک سر  و به اعتقاد من نادان این کتاب تنها کارش این است که با دوربین دنبال افراد ناشناس بیافتد و از زندگی آن ها و اعمال روز مره شان عکس بگیرد! او حتا برای این کار از شهری به شهر دیگر مسافرت می کند.

کتاب از نظر گیرایی در سطح قابل قبولی به سر می برد و قادر است شما را ساعت ها در یک مکان بنشاند. پل اوستر در این کتاب نیز با دیدی ناخشنود به سیاست خارجی و داخلی امریکا می پردازد و تاثیر آن را بر زندگی روزمره ی امریکایی ها مستقیم و غیر مستقیم به تصویر می کشد.

هیولا توسط نشر افق و به ترجمه ی خجسته ی کیهان در بازار موجود است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:26  توسط فرهاد  | 

فهمیدم مشکل از کجاست! سه روز است که سعی می کنم رومان کشور آخرین ها را از پل اُستر شروع کنم ولی در همان نیم صفحه ی اول قافیه را می بازم و دست ها را به نشانه ی تسلیم بالا می آورم. تعجب می کنم که چرا در حالی که خانواده ی نیک اختر ایرج پزشک زاد را یک روزه، و تا ساعت چهار صبح، تمام کردم در  رومان پل استر، که کتاب هایش را همیشه با سرعت تمام کرده ام، چنین در مانده ام. ناگهان به ذهنم رسید که شاید بیش از آنکه محتاج خواندن باشم نیازمند نوشتنم! حتا شده یک پاراگراف. ضمن اینکه وقتی به تاریخ آخرین به روز رسانی وبلاگم نظری انداختم مو بر تنم راست شد و فهمیدم که احساسم به من اشتباه نگفته است. بگذار چیزی که می خواهم بنویسم در مورد همین آخرین کتاب باشد؛ خانواده ی نیک اختر!

نویسنده ی این کتاب، ایرج پزشکزاد، به گمانم همانی ست که دایی جان ناپلئون را نوشته است. بله خودش است، و اگر سریالی که از روی کتاب او ناصر تقوایی ساخته است را ندیده باشید باید بگویم که حسابی از کیسه تان رفته است. سریالی که گویا دو قسمت از آن توسط ساواک بریده شده است و دیگر احدی آن را ندارد، حتا کارگردان فیلم دایی جان ناپلئون. بگذریم! به هر حال خانواده ی نیک اختر را که شروع کنی به خواندن، 155 صفحه اش را با علاقه، و احتمالن به یکباره، خواهی خواند. داستان بخشی از سرگذشت خانواده ای است ایرانی که به امریکا مهاجرت کرده اند و به علت بدهی به بانک در شرف از دست دادن خانه ی خویش اند. گرچه از اواسط داستان، حال و هوای آن به فیلم های هندی مایل می شود، اما این ابدن دلت را نخواهد زد. داستان همانگونه تمام می شود که تو می پسندی و در آخر لبخندی از رضایت را بر چهره خود احساس خواهی کرد. خواندن داستان خانواده ی نیک اختر را به تمامی افراد خانواده و از تمامی گروه های سنی پیشنهاد می کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 0:23  توسط فرهاد  | 

کتاب "حاجی بابای اصفهانی" نوشته جیمز موریه را اگر از میدان انقلاب گذری کرده باشید، شاید دیده باشید که دستفروشان در کنار دیگر کتاب‌های زیر زمینی می‌فروشند. باری بارها با خود قرار گذاشتم که این کتاب را نهایتا بخرم و بخوانم، تا اینکه برادرم این کتاب را خرید و لذا "حاجی بابا" هم جزء کتاب‌هایی شد که او می‌خرد و من می‌خوانم! حاجی بابا را از انگلیسی به فرانسه و سپس به فارسی ترجمه کرده‌اند و نهایتا با تصحیح جمال زاده با نوشتاری بسیار روان و مملو از کنایات و ضرب‌المثل‌ها و اشعار مختلف در اختیار ما قرار گرفته است، چنانکه گاهی با خود می‌پنداری محال است این کتاب اصالتا توسط یک انگلیسی نوشته شده باشد!

و اما حاجی بابا دلاک زاده‌ای اصفهانی است که به قصد تجارت با مردی سنی از اصفهان خارج می‌شود و سالیان درازی در شهرها و بلاد مختلف به سر می‌برد و حکایات زیبا می‌آفریند. حاجی بابا نماینده به حق رفتار و منش ایرانی جماعت است. چاپلوس است، نان به نرخ روز خور است، دروغ گو و زیر آب زن است، مفت خور است و به یک شغل خاص دل نمی‌بندد. دلاکی، سلمانی، درویشی، دزدی، راهزنی، جاکشی، آخوندی، تاریخ‌نویسی، نسق‌چی گری، قلیان فروشی، تجارت، طبابت، قضاوت و غیره همه را می‌آزماید و پیروز یا شکست خورده به کاری دیگر دل می‌سپارد.

در بخشی از این کتاب از زبان میرزا احمق که حکیم دربار است فرنگیان با ایرانیان مقایسه می‌شوند:

" فرنگی‌ها به جای آن که موی سر را بتراشند و ریش را ول کنند، ریش را می‌تراشند و موی سر را می‌گذارند، آنها با کارد و چنگال غذا می‌خورند، ما با دست و پنجه، در نزد ما اختیار با مرد است در نزد آنها با زن، آنها شراب را حلال می‌دانند و کم می‌خورند، ما حرام می‌دانیم و زیاد می‌خوریم...".

در جایی دیگر از زبان درویشی حکایت می‌شود که مرشد وی که او نیز درویشی بوده در هرات افغانستان ادعای نبوت می‌کند و مریدانی دور خویش جمع می‌کند و شهرت و آوازه‌ای می‌یابد و در نزد مردم مقدس می‌شود. بعد از این که می‌میرد افسانه‌ها برایش می‌سازند و بر سر کوهی مقبره‌ای برایش بنا می‌کنند "که تا قیامت زیارتگاه ابلهان خواهد بود".

باید اعتراف کنم که صفحه‌ای نبود که بخوانم بی آنکه سخت منتظر آن نباشم که ببینم صفحه بعد چه سخنی با من دارد. اگر از مشغله و فشار عصبی آزرده شده اید این کتاب تمدد اعصاب خوبی است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 17:21  توسط فرهاد  | 

 

 خوشایندم نبود که بعد ازین که مدتها از آخرین پستم می گذرد با مطلبی چنین تٱثر برانگیز به روز شوم. ولی چه کنم که حداقل در این یک مورد سکوت را بر نمی‌ تابم.

در نزدیکی های دانشکده مان در کرج گاهی مردی پا به سن گذاشته را می دیدم که بساط دست فروشی اش را در پیاده رو پهن می کرد. اجناسش مشتمل بود بر دو سه جفت کفش شدیدا مستعمل و پاره، چند عروسک کهنه و کثیف، چند نوار کاست، باتری قلمی و چیزهایی مختصر از این دست. دیدن وی همیشه متٱثرم میکرد، چرا که او گدا نبود و سعی داشت از کف خویش روزی بخورد، گرچه کفش های پاره اش را مطمئنم که از زباله دانی این و آن بر می داشت. هرگز ندیدم که کسی از وی چیزی بخرد. کفش پاره و نوار کاست، که را به کار می آید؟

دیشب دوستم مهدی عکسی را از داخل گوشیش به من و چند نفر از دوستانم نشان داد، که شبمان را تلخ کرد. آری! خودش بود! برای شناختنش لازم نبود زیاد دقت کنی. از بساطش در گوشه عکس پیداست که او خودش است. بدن بی جانش را صبح کنار پیاده رو دیده بود، و بعد از ظهر هم! می گفتند شهرداری را از صبح در جریان گذارده ایم، نیامده اند!

و مردمی را بگو که بی تفاوت از کنار جسم مرده اش گذشته اند، و نهایت لطفشان پول هایی بوده است که روی لاشه اش ریخته اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 18:13  توسط فرهاد  | 

 

دو تا ورزشکار با هم رقیبن، ولی دو تا سیگاری با هم رفیقن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 13:52  توسط فرهاد  | 

 

    هر کسی تو زندگیش بعضی وقتا کارایی انجام میده که میتونه تا آخر عمر بهشون افتخار کنه و اگه یه وقتی یه جایی تو یه جمعی نشسته بود با سرفرازی راجع بهشون تعریف کنه.راستش اگه تعریف از خودم نباشه،که مطمئنا نیست،این چیزها تو زندگی من کم اتفاق نیفتاده.تصمیم گرفتم چند مورد برجسته از اونهارو اینجا واستون بنویسم تا بفهمین با چه آدم مهمی سروکار دارین.لازم به ذکره که چون عادت ندارم از خودم تعریف کنم به همین چند مورد بسنده میکنم.

۱- یادم میاد کلاس دوم دبستان بودم که یه روز ظهر که از مدرسه به خونه برگشتم یهو هوس یه تجربه جدید به سرم افتاد.یکی از ته سیگارای بابامو از تو جاسیگاری برداشتم و با یه کبریت رفتم ته حیاط خونمون تا واسه اولین بار سیگارو امتحان کنم.یادمه خیلی مزه بدی داشت و دودش به حلقم پرید و شدیدن به سرفه افتادم.ماموریتم که تموم شد به مجرد اینکه وارد هال شدم مامانم بوی سیگارو از فاصله چندصدمتری تشخیص داد(فکر کن چقدر خونمون بزرگ بوده!)و با وجود خواهش و التماس من به محض اینکه بابام به خونه اومد اون رو در جریان هنر پسرش قرار داد.حدس میزنین بابام چیکار کرد؟با آرامش رو به من کرد و گفت:(بابا هر وقت خواستی سیگار بکشی بیا از خودم بگیر!)راستش بابام همیشه منو شرمنده میکرده!

۲- فکر میکنم حدود ۴سال بیشتر نداشتم ،و به همین خاطر جزئیات این حادثه در ذهنم نیست،فقط یادمه که یه همسایه داشتیم به اسم خدیجه که خدیج صداش میکردن. خدیج پیره زن بیوه ای بود که مدام واسه نمک و فلفل و چیزای دیگه در خونه ما بود.یه روز اومد در خونمون و از مامانم تقاضای پودر رختشویی کرد.مامانم که از دست خدیج کلافه شده بود گفت شرمنده ما پودر رختشوییمون تموم شده.من یهو یادم اومد که دو روز قبلش بابام دو کارتونِ پر پودر رختشویی گرفته بود.پس خودمو اندختم وسط و گفتم نه مامان داریم ،اتفاقن زیادم داریم.حدود بیست قوطی پودر رختشویی رو یکی پس از دیگری از آشپزخونه بیرون آوردم و جلوی خدیج و مامانم روی زمین گذاشتم!قیافه هر دوشون دیدنی بود.

۳- یادمه بچه که بودیم(منظورم من و دادش دوقلومه)یه عادت کثیفی داشتیم و اونم این بود که قلکمونو پر میکردیم از اون پنج تومنی های زرد که البته دیگه خیلی وقته حتا یه دونش رو هم ندیدم.خلاصه مامان بزرگ خدابیامرزم موظف بود هر موقع میاد خونمون واسمون پنج تومنی زرد بیاره و به همین خاطر ما خیلی دوسش داشتیم.یادمه یه بار که تقریبن ۴یا ۵ سالم بود یکی ازون پنج تومنی هارو نشونه گرفته بودم طرف بابامو هی وانمود میکردم که میخوام پرتاب کنم .یادمه بابام تو لحظه های آخر هی میگفت:"بچه نندازیا، میخوره تو شیشه عینکم،نندازیا،نندازیا،نن..." و من پرتاب کردم.پنج تومنی شیشه سمت چپ عینک پدرمو آورد پایین!

۴- والا من افتخار کم نداشتم ولی راستش این یکیو خودمم هنوز نفهمیدم چجوری تونستم از پسش بر بیام.اول یا دوم دبستان بودم که یه روز به سرم زد که گلاب به روتون توی گلدون پاسیو...!البته این همه ماجرا نبود،چون سر بزنگاه داداشم فرزاد از گرد راه رسید و منو تو اون وضعیت نامناسب دید.چی گفت؟راستش چیزی نگفت،من هم چیزی نگفتم،یعنی اصلن چی میتونستم بگم؟(تنها نگاه بود و نگاه)شما جای من بودین چی میگفتین!به هر حال این خبر هم به سرعت به گوش سایر اعضای خانواده رسید. لابد الان دارین فکر میکنین که من چطور تونستم این شیرینکاری رو توجیه کنم!راستش اصلن نیازی به این کار نبود.چون انجام این عمل اونقدر دور از ذهن بود که اصلن پدر مادرم باور نکردند و حتا فرزاد رو متهم به حسادت و دروغ گویی کردن!میبینید که هیچ نیازی نداشتم از خودم دفاع کنم.اینبار هم ترجیح دادم سکوت اختیار کنم. بله!"آخرین سنگر سکوته...".

۵- من اولین باری که پشت فرمون ماشین نشستم کلاس سوم دبستان بودم.از اون به بعد هر وقت مامانم میخواست بره سر کار وظیفه من بود که در حینی که داشت آماده میشد من ماشین رو از پارکینگ بیرون بیارم.سال پنجم دبستان بودم که یه روز که ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردم هوس کردم یه دوری هم باهاش بزنم.داخل کوچمون پسر همسایمون جواد که خداییش خیلی هم جوات بود پرید روی کاپوت ماشین.من هول شدم و ماشین رو کوبوندم به درخت اوکالیپتوس کنار کوچه و تقریبن کل گلگیر سمت چپ رو مورد عنایت قرار دادم.من به مادرم گفتم به بابامون بگه کار خودش بوده.اونم نامردی نکرد و طبق معمول همه جزییات رو واسش تعریف کرد.یادمه عموی خدا بیامرزم پدرم رو تحریک میکرد که بام شدیدن برخورد کنه ولی خدا میدونه بابام جز لبخند برخوردی باهام نداشت.(کور شم اگه دروغ بگم!).

۶- راستش من بچه که بودم بخصوص اوایل دبستان که بودم بدم نمیومد زنهارو دید بزنم(اخیرن یه جا خوندم واسه اون سن نه تنها طبیعیه بلکه لازمه!).خلاصه اوایل به این فکر میکردم که وقتی بزرگ شدم و زن گرفتم تو دیوار حموم یه سوراخ تعبیه کنم که بتونم از اون طریق زن خودمو دید بزنم!بعدها که فهمیدم قضیه ساده تر ازین حرفهاست خیلی خوشحال شدم.تصدیق بفرمایید که سوراخ کردن دیوار خونه کار ابلهانه ایه.خلاصه اینکه سر این قضیه یه بار حسابی آبروم رفت.جزییاتشو نمیگم تا تو کفِش بمونین!

(اینایی که گفتم بخشی از افتخارات من بود که مربوط میشد به دوره اول زندگی من یعنی قبل از راهنمایی.اگه عمری باقی بود طی یه پست دیگه افتخارات بعد از اون رو هم به سمع و نظرتون میرسونم).

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 14:33  توسط فرهاد  | 

 

امسال تحویل سالم در تنهایی مطلق خواهد گذشت و موقعی که شما دارین این متن رو میخونین یحتمل دیگه گذشته.پس اگه میبینین که حرفام تلخه و زیاد مناسب حال اول سال نو نیست ازتون خواهش میکنم که منو درک کنین.و اصلن چه فرقی میکنه که تنها باشی یا نباشی.اگه هم بخواد تفاوتی ایجاد کنه فقط واسه همون لحظه ست. میتونستم بیام مثل خیلیا بشینم و مشتی حرفهای دخترانه بزنم و بعدم واستون آرزوی بهاری شاد و سالی سبز داشته باشم و جفتمون وانمود کنیم که خوشحالیم و داره حسابی بمون خوش میگذره!

میدونین دارم به چی فکر میکنم؟به این فکر میکنم که چه تضمینی وجود داره که سال بعد که نه، شما فرض کن ده سال بعدمون از الانمون بهتر باشه؟!مگه ده سال قبلمون از الانمون بدتر بود؟مردمانی که در اونجایی که اصطلاحن بهش "غرب" میگن زندگی میکنن،با حاشیه اطمینان زیادی میتونن احتمال بدن که سال به سال رفاه و آرامش زندگی شون بالاتر میره.الانشون از ۱۰ سال قبلشون و ده سال قبلشون از ده سال قبلش بهتر بوده.اما تو چی؟! ما فرقمون با ۲۰ سال قبلمون چی بوده جز اینکه ماشینمون از پیکان دولوکس و پژو ۵۰۴ تبدیل شده به سمند و ۴۰۵.بخاری نفتیمون شده بخاری گازی.هر کدوم یکی دوتا موبایل داریم و توی خونه هامون حداقل یه کامپیوتر یا لپ تاپ پیدا میشه.

آیا به همراه اینها آرامشمون هم بیشتر شده؟رفاهمون،راحتیمون،طول عمرمون در مقایسه با قبل چه تغییری کرده و پیش بینی میکنیم در آینده چه بر سرمون بیاد! اگه خودمون رو شوخ طبع و خنده رو نشون میدیم فقط واسه اینه که اوضاع رو از اینی که هست بدتر نکنیم،و الا کیه که نفهمه اونچه که بر ما میگذره رو به سختی میشه اسم زندگی روش گذاشت.به چه امیدی داریم اینجا زندگی میکنیم؟بذار راحتت کنم،هیچ نقطه روشنی نمیبینم.تو اگه میبینی خبرشو به ما هم بده!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 18:57  توسط فرهاد  | 

 

ز کوی  یار  می آید  نسیم  باد  نورزوی

از این باد ار مدد خواهی، چراغ دل برافروزی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 14:2  توسط فرهاد 

 

این مطلب را قرار بود هفته قبل و به مناسبت روز زن بنویسم،لیکن مشغله زیاد آن را به اکنون موکول کرد،و اصلن چه فرقی می کند،تو می توانی هر وقت در مورد هرچه خواستی بنویسی و خوشحال باشی!

باری!چندیست به دامان کتاب لذات فلسفه ویل دورانت فرو افتادم و باید اعتراف کنم که صفحه ای نبود که بخوانم،بی آنکه بی صبرانه منتظر آن نباشم که بدانم صفحه بعد چه سخنی با من دارد.

تصمیم گرفتم بخشهایی از سخنان و نظرات ویل دورانت را که با ترجمه زیبای عباس زریاب خویی آراسته شده است ،در اینجا عینن بیاورم.این بریده ها مربوط است به فصل های هشتم ونهم این کتاب با نام مردان و زنان و زن امروزی.پیشاپیش اعلام میکنم که آنچه در ذیل می آید نظرات شخصی خود ویل است!گرچه من نیز با بخش اعظم آن موافقم!

     ...اگر زن در عشق بر مرد برتری دارد مرد هم در دوستی از او برتر است...مصاحبت زنان با هم سخت است و از معاشرت هم ملول و آزرده می گردند و صحبت آنها برای هم تنها وقتی قابل تحمل است که از مردان گفتگو کنند.علت اینکه بیشتر زنان کمتر دوست میشوند این است که پس از چشیدن طعم عشق، دوستی دیگر مزه ای ندارد...

    ...زن امروزی در سنی که زنان قرون پیش در آستانه پیری بودند هنوز جوان و دلفریب است.در روزگار گذشته زن چهل ساله پیر و فرتوت و قابل اعتماد بود اما در عصر ما خطرناک تر از او چیزی نیست!از این رو روژ لب و گونه از ضمائم قابل عفو هنر و تمدن امروزی است،اگرچه رنگ طبیعی از رنگهای مصنوعی بهتر و دلپسندتر است...

    ...فضیلت زنان جزء شاعرانه ترین خیالات مردان است.زنان این شهوات را همیشه داشته اند اما آن را با پشتکار فراوان نهان می داشتند زیرا خیال میکردند که مردان شرم و حیا را می پسندند...

...مرد در حضور زن همیشه دستپاچه است...مردی که از سی سال کمتر داشته باشد نمیتواند در جدال لطیف عشق بر زن بیست ساله پیروز شود.مرد را هرچه بزرگسالتر و زن را هرچه خردسالتر در نظر آر و عشق زن را بسنج و ببین که کدامیک از آن دو دیگری را به دور انگشت میچرخاند.بعضی چیزهاست که زن پیش از آنکه از مادر بزاید میداند...زن بی آنکه فکر کند می اندیشد و بی آنکه از پیش بیندیشد دروغ میگوید و در مواقع باریک که دروغش آشکار می شودبهتر میتواند بی دغدغه خاطر از عهده جواب براید و توضیح دهد...

    ...در اینجا نمی خواهیم به زنانی که در خانه و مغازه برای زندگی انسان و در راه تولید کالا کار میکنند توهین شود.اگر زنی شایسته توهین باشد آن است که در زناشویی و تنهایی زیبایی خود را در معرض تجارت بگذارد و برای تفنن و اسراف در عشق به سوداگری می پردازد و سرتاسر روز را به آرایش و گرد زنی سر و صورت و پیچ دادن مو و پوشیدن لباس میگذراند و ... .در سرتاسر زندگی امروزی هیچ چیز از بیکاری سنگین قیمت اینگونه زنان زننده تر نیست.بچه ندارند...اما محتاج خدمه زیادند.کاری ندارند اما احتیاجاتشان بی پایان است،تخصصشان در فن انجان ندادن کار است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 13:53  توسط فرهاد  | 

 

پدرم تعریف میکنه حدود ۵۰ سال پیش، یکی از اقوامشون که یادم نیست دقیقا نسبت فامیلیش چی بوده و الانم حوصله ندارم زنگ بزنم از پدرم بپرسم (اصلا اگه یکی از شما پرسید یا خواستین یه جا تعریف کنین نگین فامیل ما بوده!)، بر اثر پیاده روی و کار زیاد کف پاش ترک سختی میخوره.علی رغم توصیه دیگران و با تکیه بر یک دندگی و اصرار بی موردگی که از برخی افراد پیر سراغ داریم خودش دست به کار میشه و با نخ و سوزن استریل نشده گیوه دوزی به جون تَرَک دهان گشاده کف پاش میفته و شخصا میدوزدش!جای دوخت بعد از مدتی عفونت میکنه و به همین خاطر مجبور میشن پاشو از بالای زانو قطع کنن.خیلی تلخه آره؟عجله نکنین چون تازه این آخر ماجرا نیست، چرا که چند ماه بعدش عفونت داخل بدنش پخش میشه و به همین دلیل فوت میکنه و میمیره.به همین سادگی!

حالا غرض از این حکایت این بود که اگه یه روز خدای نکرده خواستید شخصا تَرَکی ،درزی ،شکافی ،جایی رو بدوزید از نخ و سوزن استریل استفاده کنید!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 0:1  توسط فرهاد 

 

مادرم یه عمه پیر داشت که عمه زری صداش میکردند .عمه زری چیزی حدود صد سال عمر کرد و فکر کنم حدود شش سال پیش بود که کلا بیخیال زندگی شد و همچنان بیخیال مونده!

مادرم تعریف میکنه اوایلی که تلویزیون کم کم داشت فراگیر میشد، هر موقع تلویزیون رو در حضور عمه زری روشن میکردن فی الفور چادر چاقچور میکرده تا مبادا مردای نامحرم داخل تلویزیون چهره بی حجابشو ببینن!من خودم یادم میاد بعدها هر موقع در یک مهمانی جایی بودیم که صاحبخونه ویدئو داشت و طبق معمول اون سالها(اوایل دهه هفتاد) شوهای در پیت استودیوئی یا فیلم هندی میذاشتن(یادتون میاد چقدر بی جنبه بودیم؟) علاوه بر اینکه چادر سر میکرد پشت به تلویزیون هم مینشست!

درسته که من خودم وقتی تقریبا چهار یا پنج ساله بودم،همیشه این سوال واسم مطرح بود که چه جوری این آدمای گنده میرن داخل تلویزیون به این کوچیکی،و حتی یه بار از بابام خواستم پیچ و مهره تلویزیون رو باز کنه تا منم مثل اونا برم داخل تلویزیون،ولی تصدیق بفرمایین که مورد مربوط به عمه زری چیز دیگه ای بوده.هر چی باشه اون در اون زمان حداقل ۸۰ سال از من مسن تر بوده!

این قضیه رو اینجا نوشتم تا شما هم خوشحال بشین!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 13:44  توسط فرهاد  | 



بعضیا مثل برج میلادن, هرچی بهشون نزدیک تر میشی کوچیکتر به نظر میرسن.بعضیا اما مثل برج آزادین,باید خوب بهشون نزدیک بشی تا بتونی بزرگیشون رو درک کنی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 13:38  توسط فرهاد  | 

 

وای من این روزا چقدر تو شبکه جهانی فعال شدم!یکی جلو منو بگیره تا کار دست خودم ندادم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 13:16  توسط فرهاد 

 

همیشه دوست داشتم یه سیاستمدار میشدم تا شاید یکی پیدا می شد کاریکاتورم رو بکشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 13:7  توسط فرهاد  | 

 

امشب یه سری به وبگذرم زدم تا ببینم کی از کجا به وبلاگم سر زده.شخصی با سرچ عنوان (شعری برای  چاپلوسی به استاد) سر از وبلاگ من در آورده بود و باید بگم که دقیقن زده تو خال!فقط امیدوارم مستحقش باشه!

اگر شما هم از دردی مشترک رنج میبرین روی لینک زیر تقه کنین!تجربه نشون داده که جواب میده.میدونم،فصل امتحاناته دیگه.

چالوس؟کی؟من؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 23:36  توسط فرهاد 

 

سال ۷۹ بود و من دانش آموز سال سوم دبیرستان.اون سال هم مثل سالهای قبل از اون در مسابقه شعر دانش آموزی شرکت کردم.یادم هست در استان بالاترین رتبه رو آوردم،رتبه سوم! با داور مسابقات که صحبت کردم فرمودند که بنده هیچ کس را لایق مقام اول و دوم ندونستم و به این ترتیب بود که من هم اول شدم و هم سوم.اون شعر به هر حال وارد مسابقات کشوری شد و در شعر دانش آموزی اون سال در کل کشور دوم شد!یعنی شما حساب کن که من در استان سوم شدم و در کشور دوم.قیافه داور استانی وقتی تو همایش شعر کشوری برای دومین بار باهاش صحبت میکردم دیدنی بود!

و اما شعر کذا:

پر است دفترم  از قصه های  تکراری                هزار پرسش و چون و چرای تکراری

نمانده هیچ کسی تا به او بگویم باز                که خسته گشته ام از سالهای تکراری

گذشته از پی هم لحظه ها و ثانیه ها             دلم خوش است به یک آشنای تکراری

قرار شعر و کلامم چگونه رفت از دست             اسیر  غربت  آب  و  هوای  تکراری

به  کوهسار دلم هر زمان کند  پژواک              صدای گام تو چون یک صدای تکراری

به خانه  دل تنگم   نگو  که  می آیی              پر است گوشم از این ادعای تکراری

نگاه  چشم سیاهت دوای  دردم بود               اثر  نمانده  دگر  ،با  دوای  تکراری

(نکته جالب دیگه در مورد مسابقات اون سال این بود که قرار بود رتبه های اول تا سوم کشوری رو بفرستند سفر حج.سفر حج کنسل شد و به جای اون یک عدد ساعت (رادو) بهمون دادند که بعدن معلوم شد اونم تقلبی بوده.یعنی ارزشش بیش تر از ده هزار تومن نبود.کجا داریم زندگی میکنیم!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:20  توسط فرهاد  | 

 

مردم به شفاف شدن نیاز دارند.لذا جهت تنویر و تنظیم افکار عمومی لینک زیر ارائه می شود.

شفاف سازی

(نقل از وبلاگ محمدرضا عالی پیام)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 19:32  توسط فرهاد 

 

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرش به باده بشویید،حق به دست شماست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 21:31  توسط فرهاد 

 

حدود یک سالی میشه که به کانون زبان(ILI)میرم.البته به جان خودم و اگه تعریف از خودم نباشه ،که نیست،زبانم خیلی هم خوبه،همه میدونن.اصلا اسنادشم موجوده!حالا که فهمیدین من چقدر زبانم خوبه بریم سر اصل ماجرا:

آقا این کلاس زبان ما توی یه کوچه ایه که واحد زبان آموزی خواهران هم همونجاست و همینطور یه باشگاه ایروبیک مخصوص خانومای ورزشکار که همش داره از توش صدای آهنگ شیش و هشت ،به انضام مقادیری جیغ و داد و فریاد بیرون میریزه.خلاصه اینکه کوچه ی آشتی کنونه.حتما یه سری بزنین.

عرضم به حضورتون که ولی متاسفانه همیشه مخصوصا وقتایی که کلاس کانون تعطیل میشه و داخل کوچه پر میشه از پسر و دخترایی که شدیدا سر و گوششون و جاهای دیگه شون میجنبه یک عدد پلیس سر کوچه مثال مترسک عرض اندام میکنه.اضافه بر اون یکی از مستخدمای کانونم جلوی در خود آموزشگاه کشیک میده و به بچه دبیرستانیا تذکر میده که آقا اینجا وانیسا،آقا حرکت کن،خانوم به چی نیگاه میکنی و قص علی هذا.

هفته پیش اما این آقای مستخدم گول قیافه بی بی فیس(babyface) منو خورد و بزرگترین اشتباه زندگیشو مرتکب شد.جلوی در کانون وایساده بودم و منتظر دوستم بودم که آقای مستخدم اومد جلو و با لحنی بی ادبانه گفت:اینجا وا نیسا!همین حرفش کافی بود تا درگیری لفظی شدیدی بینمون در بگیره و من با اعتماد به نفس ازش خواستم که اون اونجا نایسته و در ضمن دنبال یه کار دیگه واسه خودش باشه.راستش خیلی بهم برخورده بود،اینقدری که نزدیک بود خشتکش رو در ملاء عام بکشم روی سرش ولی وقتی به شلوار فاق کوتاهش بیشتر دقت کردم بی خیال قضیه شدم و ترجیح دادم با مدیر کانون در موردش صحبت کنم.ضمن اینکه فاق شلوار مدیر کانون از مال مستخدمش بلندتر بود.مدیر منو دعوت به آرامش کرد و ازم خواست که از این به بعد قدری ته ریش جا بذارم تا مستخدم فرق معامله را بفهمه!

نکات اخلاقی:

1- اگه زبانتون مثه من خوبه کلاس زبان نرید.این چه کاریه!به جاش میتونین در کلاسهای ورزشی ثبت نام کنید.

2- با کسایی که فاق شلوارشون کوتاهه درگیر نشین.

3- وقتی از خونه واسه مسافرت طولانی مدت میرین بیرون شیر اصلی گاز رو ببندین.

4- روزی تو مرتبه مسواک بزنین.

5- سیگار نکشید .یا لا اقل اگه میکشید تنهایی نکشید.راستی گول این دل و قلوه هایی که روی پاکت سیگار میکشن رو نخورین.

6- پاتونو جلو پدر مادرتون دراز نکنین.البته این روزا با وجود مبلمان توی هر خونه ای دیگه اگه بخواین هم نمیتونین این کار زشتو بکنین.

۷- دستتون رو توی دماغتون نکنید.یا حداقل وقتی اینکارو بکنین که مطمئن باشین دست پر بر میگردین.

۸- روی پل حافظ نایستید.خیلی خطرناکه.البته با این حساب زیرش هم خطرناکه!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 16:42  توسط فرهاد  | 

۳۰/۹/۱۳۸۸

یلدا شب تاریک و دل انگیز دراز

عمر من و تو مثال پاییز  دراز

دستم ز هر آنچه خواستم کوتاه است

هیهات ز دست این همه چیز دراز !

.........................................................

پاییز سکوت و غم و سرما دارد

هر چه بدی است جمله یک جا دارد

با این همه شیطنت عزیز است هنوز

زیرا که فقط او شب یلدا دارد

......................................................

۳۰/۹/۱۳۸۷

دمادم قلبتان خالی ز تشویش

تمام نمره هاتان پنج از شیش!

کنار جزوه سنگین استاد

شب یلدای خوبی هست در پیش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 23:9  توسط فرهاد  | 

(عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگوی / نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند...)

با عنایت به این بیت که مرا به رعایت دقیق انصاف دعوت می کند باید بگویم منصفانه نیست مدام با دید منفی به حرمسرا این جاذبه ایران زمین بتازیم. وجود حرمسرا اما نکته مثبتی اگر داشته همانا شغل آفرینی بوده است.چه لعابچی و خواجه حرمسرا دو نمونه از این مشاغل شریف بوده اند که بعد ازمُحلّل چشممان به جمال این دو عزیز روشن است.مُحلّل ربط زیادی به حرمسرا ندارد و در مورد لعابچی نیز به دلایلی توضیحی نمی دهم ولی خواجه حرمسرا مردان یا بهتر بگویم نامردانی بودند اخته اغلب از سیاهان هند.اینها را در کودکی میخریدند و اخته میکردند تا کارهای حرمسرا را بدون ایجاد دلنگرانی برای شخص شاه انجام دهند.یعنی در واقع شاه انسان هایی را از هستی ساقط میکرد تا در هیچ زمینه ای دلهره نداشته باشد.

به هر حال پادشاهی که در حل و فصل مسائل و مشکلات مملکتی آنگونه انرژی فکری و عملی صرف می کرده بی شک مستحق پاداشی چنین در خور بوده تا هنگامی که از سر کار خسته و کوبیده به منزل بازگشت دمی بیاساید و تجدید قوا کند.پادشاهی که ولی نعمت رعیت جماعت بوده و هست.

... باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم...

بی ربط:

لینک دانلود تصنیفی جدید کاری مشترک از استاد شجریان و بانو پریسا با شعری از فریدون مشیری:

موج خون

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:0  توسط فرهاد 

    

    "میخواستم یه دفعه دیگه امتحان کنم...یک بار برای همیشه.یک کتاب جالب دیشب خوندم به اسم پشت پرده های حرمسرا.در باره زنهای شرقیه...تو نمیدونی این زنهای شرقی چقدر خانم،چقدر خونگرم و از همه مهمتر چقدر کم توقع و وفادارن...بعدم دیدم امروز هوا خیلی آفتابی و رمانتیکه این کتابو گذاشتم تو پالتوم گفتم مزاحمتون بشم... "

    متنی که خواندید قسمتی بود از یکی از طنز نوشته های وودی آلن کارگردان و بازیگر معروف هالیوود. شخصی به اسم کوگل ماس که در زندگی زناشوییش دچار مشکل شده و دیگر از زن خپل و گنده دماغش دافنه خسته شده و البته جلسات روانکاوی هم دردی از او دوا نکرده است به جادوگری به اسم پرسکی پناه میبرد.جادوگر کمدی دارد که هر کس با یک کتاب وارد آن شود جزء یکی از شخصیتهای اون کتاب میشود و به نوعی وارد داستان میشود.

    من نمیدانم پادشاهان کدام یک از دیگر کشورهای شرقی صاحب حرمسرا به شکلی که در ایران بوده است بوده اند اما به هر حال چیزی که پیداست آوازه حرمسراهای شرقی و در رأس آنها ایران آفاق را در نوردیده و حسن شهرتی عظیم فراهم آورده است.چنانکه به گفته شاردن :(عظمت ایرانیان در حرمسراهایشان تجلی پیدا میکند!)(۱) و این لکه ننگی تاریخی هم بر زن ایرانی تحمیل میکند و هم بر مرد ایرانی.مردی که با اتخاذ صدها همسر و همخوابه معلوم نیست به کدامین قانون طبیعت اقتدا میکرده و زنی که نهایت همتش در اجتناب از شرایط موجود نقشه و طرح ریزی برای قتل شاه بوده است.آنهم به دلیل فشار ج.ن.س.ی که به دلیل ملاقات اندکی که با شاه داشته(مثلا سالی یک بار)بر وی مستولی میشده است. زنان شاه عباس را چهارصد تا پانصد گفته اند(۲) پس طبیعی است که شاه فرصت پرداختن به همه را نداشته است.  "زنان حرم باطنا به خون شاه تشنه بودند و تون تاب و کناس و بقال و قاطرچی و ساربان را بر شاه ترجیح میدادند و به جهت زوال دولت شاه نذرها میکردند تا مگر به شوهری رسند..."(۳)

(۱).جواهرالاخبار ص ۱۹۱.

(۲).تاریخ عالم آرای صفوی ص ۴۹۴-۴۹۵

(۳).رستم التاریخ.محمد هاشم آصف

این نوشته در پست بعدی ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 21:29  توسط فرهاد  | 

 

ای من به فدای آن دو چشمان عبوس

از دست تو که پا ندهی صد افسوس

از بهر دل ندید بَدیدم بفرست

یک عکس بدون روسری با بولوتوس!

.................................................................

شب بود و نگار کمتر از حور نبود

دیگر اثر از نشئه کافور نبود(۱)

می گفتمتان که بر من و او چه گذشت

گر قصه ما اسیر سانسور نبود!

................................................................

بیچاره شدم بس که کشیدم نازت

یک روز چو سیب سرخ گیرم گازت!

هر ساز زدی با تو هم آواز شدم

ای دوست برقصم به کدامین سازت.

...............................................................

آن روز که آهسته نگاهم کردی

چون چشم سیاه خود سیاهم کردی

من بچه اهل و سر به راهی بودم

بنگر که چگونه زابراهم کردی!

............................................................

(۱):طبعا لوکیشن داستان دانشگاهه،مسلما سربازخونه نیست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:31  توسط فرهاد  | 

 

۱- فیلم آپوکالیپتو و یا "اینک آخر زمان" ساخته مل گیبسون را دیدم.فیلم،قبایلی را نشان می دهد که در جنگل زندگی میکنند و برای خود قلمرویی دارند.در جایی نزدیک آنها سرزمینی است که به خشکسالی شدیدی دچار است.مردان قبیله دستگیر و برای قربانی شدن برده میشوند تا بلای خشکسالی به پایان رسد.صحنه هایی خشن و تهوع آور از در آوردن قلب و سر بریدن قربانیان نشان داده میشود.مردم نیز تو گویی در حال تماشای سیرک هستند شادی میکنند و از سر نشاط نعره میزنند.بی دریغ این داستان از واقعیات تاریخی نشات میگیرد و نشان میدهد که به هرحال روزگاری بوده است که مردمان از آنچه امروز رحم و شفقت خوانده میشود بی بهره بوده اند.

۲- میدانید گیوتین برای چه اختراع شد؟استفاده از گیوتین در واقع لطفی بود که در حق محکومان به مرگ میکردند.یعنی به زعم خود با فراهم آوردن شرایط مرگ سریع از درد اعدامی میکاستند.گیوتین اما ظاهرا در مورد نجیب زادگان اعدامی بکاربرده میشد.بعد از قطع سر توسط گیوتین،سر قطع شده مانند توپ فوتبال به میان جمعیت پرتاب میشد و جمعیت با میخ و چوب و... به جان سر صاحب مرده می افتادند. هم آن موقع بود که بشر دانست سر پس از جدا شدن تا مدتی ادراک دارد.مثلا میبیند!

۳- در مورد شکنجه هایی که شاهان ایرانی در مورد مغضوبان انجام میدادند حتما شنیده اید.آقا محمد خان قاجار که خیلی مرد آغایی بود پس از بر تخت نشستن بقالی که سابقا به او روغن نامرغوب میفروخت را در روغن جوشاند،ناصرالدین شاه یکی از اهالی حرمسرا را که از خوابیدن با او استنکاف کرده بود،زنده در آتش سوزاند،نادر شکم مغضوبان را با فشار پمپ آب پاره میکرد و چه بسیار از این دست.

 ۴- شاید کلیپ هایی که مربوط به خشونتهای گروه های تروریستی است را دیده باشید.امروزه انسانها غالبا حتی طاقت دیدن اینگونه صحنه ها را ندارند و تماشای آنها ممکن است روزها حالشان را دگرگون کند،کما اینکه من خود نیز تجربه این حالت را داشتم و نیز میدانم که اکثر اطرافیانم حاضر نیستند حتی نیم نگاهی به این صحنه های خشن بیاندازند.این در حالی است که بعضی دیگر چنان بیرحمند که خود عامل این خشونتها هستند.

به نظر میرسد بشر در طول تاریخ مهربانتر شده و رحم و شفقتش بیشترشده است.مجازاتهایی که سابقا عادی و پذیرفته شده بودند اکنون بی رحمانه به حساب می آیند و در بسیاری از جاها منسوخ شده اند.مانند اعدام در بسیاری از کشورها. شاید بتوان با تجزیه و تحلیل این واقعیت عوامل موثر بر ارتقاء اخلاقی بشر را یافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:51  توسط فرهاد  | 

 

حدود سه ماه پیش بود که حدود ساعت ۱۱ شب در محوطه دانشگاه مورد حمله سه سگ ناجوانمرد قرار گرفتم.البته بعد ازینکه در حین فرار به شدت زمین خوردم و به نحو دردناکی از سه ناحیه زخمی شدم راهشونو کج کردن و رفتن!یه ماهی می شلیدم و الاف زخم هام بودم.خلاصه اینکه خاطره خوبی از سگ ها ندارم ولی از اونجا که کلا آدم با شعوری هستم  اونها را به اضافه گربه ها بسیار دوست دارم و وقتی بزرگ شدم حتما چندتایی رو تو خونه ام نگهداری خواهم کرد!

و اما یک عدد عکاس بعد از مشاهده سگی در بیرون کافه ای که به شدت ناراحت به نظر می رسیده و منتظر صاحبش بوده،عکس های متعددی از او میگره و اونارو تو یه سایت دوست یابی قرار میده تا اونو از ناراحتی خارج کنه!دو عکس از این سگ که لقب ناراحت ترین سگ دنیا و نیز آقای نیومن رو به خود اختصاص داده را در زیر میبینید.خواهشا به چشمها و ژاکت این بیچاره توجه کنید.تو رو خدا نیگاه کنید،آدم دلش خون میشه!اگه آدم دل نازکی هستید که کلا بیخیال معامله بشین!حالا به نظر شما این سگ چرا اینقدر ناراحته؟!

 

 

  

پی نوشت:بعد از گذاشتن این پست یکی از خوانندگان این وبلاگ متنی را برای من میل کرد و از من خواست که اون رو (اگه میشه!)داخل وبلاگم قرار دهم.بدون هیچ توضیح اضافه از شما دعوت میکنم تا مطلب سولاف را در بخش ادامه مطلب بخونین!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:4  توسط فرهاد  | 

 

اینجا که عشق بدترین گناه است،                                             

رسوایی در ملاء عام

دردناکترین اعدام است

و طولانی ترین عبرت.

تو با طناب بالا خواهی رفت

و دیگر زیر پایت را خالی نخواهند کرد.

پای چوبه برای مردم دست تکان بده

آویز افتخار مبارکت...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:50  توسط فرهاد  | 

 

بحمدالله والمنّه مشکل گوشمون با یه ساکشن ساده حل و فصل شد.فقط دکتر ازم قول گرفت که ازین به بعد پسر خوبی باشم و از گوشم استفاده های بهتری بکنم.مثلا قرار شد دیگه به نغمه های مورد تشکیک گوش ندم و اگه جایی داشتن غیبت کسی رو می کردن سریع از اون محل دور بشم!

واما عکس اون پارچه نوشته ای که در پست ایرج میرزا یه چیزایی راجع بهش نوشته بودم رو پیدا کردم.ببینید حالشو ببرید!

این یکی رو هم ببینید و خلاص!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:16  توسط فرهاد  | 

پریروز صبح که از خواب پا شدم گوش چپم بدجور گرفته بود.مثه وقتایی که تو ماشین باد تو گوشت میگیره.خلاصه دیروز رفتم پیش یه دکتر عمومی توی دانشگاه،یه نیگا انداخت و با خیال راحت گفت انگار پرده گوشت پاره شده!البته شایدم نه!به هر حال من الان یه کم نگرانم.جمله ای که توش دو کلمه "پرده" و "پارگی" با هم اومده باشه چیزی نیست که آدم هر روز بشنوه.میدونم خیلی نگرانم شدین.ولی میخوام زیاد نگرانم نباشین و به کارای روز مره تون برسین.پس فردا میرم پیش یه متخصص.بعدا بتون خبر میدم چه بلایی قراره سرم بیاد.

اگه راجع به گوش من نظری دارین توی پست قبلی بذارین،هنوز جا داره!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:8  توسط فرهاد 

داشت عباس قلی خان پسری/پسر بی ادب بی هنری...

این مطلب رو تقدیم میکنم به همه عنودان بد گهر و حسودان تنگ نظری که چشم دیدن ایرج میرزا رو ندارن!

دیروز در ستون پیدا وپنهان روزنامه اعتماد خواندم که خیابانی در مشهد که به اسم ایرج میرزا نام گذاری شده بوده را به جلال آل احمد تغییر نام داده اند و در پارچه نوشته ای علت انجام این کار رو عدم پای بندی ایرج میرزا به موازین دینی اعلام کرده اند!

شخصا بخش زیادی از دیوان ایرج را حفظ هستم و در بسیاری از بحث ها با این و آن برای تقویت مدعایم از اشعار وی شاهد آورده ام.کسی منکر زبان رها و الفاظ عامیانه و رکیک او نیست ولی بعضی از اشعار همین ایرج میرزا به عنوان اشعار اخلاقی و آموزنده و وطن پرستانه در کتابهای درسی قدیم آورده شده است و حداقل پدر و مادرهای ما با اینگونه اشعارش آشنایی دارند.کیست که تحت تأثیر زبان ایرج میرزا در شعر مادرش قرار نگرفته باشد؟سعدی و مولوی و بسیاری از شعرای ما هم اشعار هزلی دارند که حتی رگه هایی از هم ج.ن.س بازی نیز در آنها دیده میشود(آدینه به بازار شدم وقت صلات...) که متاسفانه امروز به نحو ناجوانمردانه ای مورد حذف قرار گرفته اند(رجوع کنید به کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی به قلم شمیسا).

من اما ایرج میرزا را شاعر شدیدا روشنفکری میدانم که حداقل یک قرن از طرز تفکر زمان خود پیش بود.شاعری که تا توانست به نکوهش و مذمت قمه زنی،حجاب دست و صورت،خرافات،تعارفات بی جا،مرده پرستی و... پرداخت.

اخیرا صدا و سیما طبق روالی که اگر از او نبینیم عجیب است در سریالی ضعیف تحت عنوان شهریار به تخریب این چهره پرداخت به طوری که در یکی از (صحنه)های این فیلم ایرج میرزا لپ شهریار را میکشید!!!

ایرج میرزا در شعر حرف میزند،آنقدر شیوا و روان که گاه در نمیابی با یک شعر موزون مواجهی.دیوان او را در تهران میتوانید از دست فروشهای جلوی دانشگاه تهران ابتیاع کنید!البته از طریق لینک زیر هم میتوانید یک کارهایی بکنید!

لینک مرتبط:ایرج میرزا در ویکی پدیا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط فرهاد  |