تبليغاتX
ساقی نامه
 

ای من به فدای آن دو چشمان عبوس

از دست تو که پا ندهی صد افسوس

از بهر دل ندید بَدیدم بفرست

یک عکس بدون روسری با بولوتوس!

.................................................................

شب بود و نگار کمتر از حور نبود

دیگر اثر از نشئه کافور نبود(۱)

می گفتمتان که بر من و او چه گذشت

گر قصه ما اسیر سانسور نبود!

................................................................

بیچاره شدم بس که کشیدم نازت

یک روز چو سیب سرخ گیرم گازت!

هر ساز زدی با تو هم آواز شدم

ای دوست برقصم به کدامین سازت.

...............................................................

آن روز که آهسته نگاهم کردی

چون چشم سیاه خود سیاهم کردی

من بچه اهل و سر به راهی بودم

بنگر که چگونه زابراهم کردی!

............................................................

(۱):طبعا لوکیشن داستان دانشگاهه،مسلما سربازخونه نیست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:31  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

۱- فیلم آپوکالیپتو و یا "اینک آخر زمان" ساخته مل گیبسون را دیدم.فیلم،قبایلی را نشان می دهد که در جنگل زندگی میکنند و برای خود قلمرویی دارند.در جایی نزدیک آنها سرزمینی است که به خشکسالی شدیدی دچار است.مردان قبیله دستگیر و برای قربانی شدن برده میشوند تا بلای خشکسالی به پایان رسد.صحنه هایی خشن و تهوع آور از در آوردن قلب و سر بریدن قربانیان نشان داده میشود.مردم نیز تو گویی در حال تماشای سیرک هستند شادی میکنند و از سر نشاط نعره میزنند.بی دریغ این داستان از واقعیات تاریخی نشات میگیرد و نشان میدهد که به هرحال روزگاری بوده است که مردمان از آنچه امروز رحم و شفقت خوانده میشود بی بهره بوده اند.

۲- میدانید گیوتین برای چه اختراع شد؟استفاده از گیوتین در واقع لطفی بود که در حق محکومان به مرگ میکردند.یعنی به زعم خود با فراهم آوردن شرایط مرگ سریع از درد اعدامی میکاستند.گیوتین اما ظاهرا در مورد نجیب زادگان اعدامی بکاربرده میشد.بعد از قطع سر توسط گیوتین،سر قطع شده مانند توپ فوتبال به میان جمعیت پرتاب میشد و جمعیت با میخ و چوب و... به جان سر صاحب مرده می افتادند. هم آن موقع بود که بشر دانست سر پس از جدا شدن تا مدتی ادراک دارد.مثلا میبیند!

۳- در مورد شکنجه هایی که شاهان ایرانی در مورد مغضوبان انجام میدادند حتما شنیده اید.آقا محمد خان قاجار که خیلی مرد آغایی بود پس از بر تخت نشستن بقالی که سابقا به او روغن نامرغوب میفروخت را در روغن جوشاند،ناصرالدین شاه یکی از اهالی حرمسرا را که از خوابیدن با او استنکاف کرده بود،زنده در آتش سوزاند،نادر شکم مغضوبان را با فشار پمپ آب پاره میکرد و چه بسیار از این دست.

 ۴- شاید کلیپ هایی که مربوط به خشونتهای گروه های تروریستی است را دیده باشید.امروزه انسانها غالبا حتی طاقت دیدن اینگونه صحنه ها را ندارند و تماشای آنها ممکن است روزها حالشان را دگرگون کند،کما اینکه من خود نیز تجربه این حالت را داشتم و نیز میدانم که اکثر اطرافیانم حاضر نیستند حتی نیم نگاهی به این صحنه های خشن بیاندازند.این در حالی است که بعضی دیگر چنان بیرحمند که خود عامل این خشونتها هستند.

به نظر میرسد بشر در طول تاریخ مهربانتر شده و رحم و شفقتش بیشترشده است.مجازاتهایی که سابقا عادی و پذیرفته شده بودند اکنون بی رحمانه به حساب می آیند و در بسیاری از جاها منسوخ شده اند.مانند اعدام در بسیاری از کشورها. شاید بتوان با تجزیه و تحلیل این واقعیت عوامل موثر بر ارتقاء اخلاقی بشر را یافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:51  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

حدود یه هفته پیش یه تست رو توی فیس بوک دیدم با این عنوان:(شما شبیه کدام سیاستمدار معروف دنیا هستید).محمدرضا شاه خائن،خاتمی معلوم الحال و هیتلر گل گلاب نتایجی بود که دیگران به دست آورده بودند.البته جواب های دیگری هم وجود داشت.من هم یک یا علی گفتم و شروع کردم به جواب دادن سوالات.حدس بزنین نتیجه چی شد!جواب محمود احمدی نژاد بودند!

اما آقایی که شما باشین،همین اساعه که میلم رو چک کردم دیدم دوستم رامین واسم یه ایمیل فرستاده با این عنوان:(الگوی شما در زندگیتان کیست؟) این سری یک یاحسین گفتم و بازم شانسم رو امتحان کردم.که این بار هم از بین ده گزینه باز نام احمدی نژاد روحمان را جلا داد.تست رو واستون توی قسمت ادامه مطلب گذاشتم.یه محکی بزنین ببینین شما چند مرده محمودین!

(پیشاپیش اعتراف می کنم که آنچه در بخش نظرات این پست یا هر پست دیگر این وبلاگ می آید گرچه عزیز است،نظر شخصی نگارنده آن است و من تنها پاسخوی متون خویشتنم!می بینی به چه روزی افتادیم!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:6  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

"مرگ یک انسان یک تراژدی است و مرگ ملیونها انسان تنها یک آمار" (استالین)

نمی دانم نام بهنود شجاعی را شنیده اید یا نه.بهنود در ۱۶ سالگی مرتکب قتل شد . همان موقع به اعدام محکوم شد.اما باید صبر میکرد تا ۱۸ سالش بشود آخر یک بچه ۱۶ ساله را که نمیشود اعدام کرد.از همان روزگار تلاش عده زیادی برای جلوگیری از اعدام وی آغاز شد.اما چه میشد کرد که تنها راه توقف اعدام کسب رضایت والدین او بود،و آنها نیز حاضر به گذشت از آنچه حق خود می دانستند نبودند.بهنود ۵ سال در زندان بود و  ۹ بار تا پای چوبه رفت و بازگشت که قدر یقین عذاب هرکدام کمتر از خود اعدام نیست.عزت الله انتظامی،مهتاب کرامتی،حامد بهداد،کیانوش عیاری،حسن فتحی و بسیاری دیگر از هنرمندان و نیز مردم عادی مستقیما با والدین او صحبت کردند و حتی یک بار نیز رضایت تلویحی آنان را کسب کردند،اما عاقبت...

بریده های خبری که به تفصیل در روزنامه اعتماد گذاشته شد ماجرا را روشن تر خواهد ساخت:

- آخرين برگ پرونده بهنود شجاعي پسري که 9 بار تا يک قدمي مرگ رفته بود روز گذشته لاي پوشه صورتي رنگ قرار گرفت.اين برگ گواهي مرگ او بود.

- انتظامي در مورد جلسه يي که با خانواده احسان داشت، گفته بود؛ ساعت ها پشت در خانه مقتول منتظر شدم. از 10 شب تا سه بعد از نيمه شب با مادر و پدر احسان صحبت کردم. من پيرمرد بارها گريه کردم و... ساعت ها گفت وگوي ما سرانجام به نتيجه رسيد. مادر احسان(مقتول) گفت از بهنود گذشت مي کند. پدرش هم به ديه رضايت داد.

- اما چند روز بعد پدر و مادر احسان گفتند اعلام رضايت نکرده اند و خواهان اجراي حکم هستند.

- نيمه شب شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ همان لحظاتي بود که بهنود مي گفت کابوس آن را مي بيند. حدود 200 نفر از هنرپيشگان و چهره هاي اجتماعي در برابر زندان اوين حاضر شدند.

-  مادر ندا آقا سلطان و سهراب اعرابي هم در ميان آنها بودند. اين دو زن به پاي مادر احسان افتادند و از او خواستند تا به بهنود جوان رحم کند.

- پدر و مادر احسان يک بار ديگر قول دادند از قصاص مي گذرند فقط مي خواهند بهنود را در حالي که طناب دار دور گردن اوست، ببينند.

- زماني که بهنود در برابر مادر احسان(مقتول) قرار گرفت زانو زد و التماس کرد. بهنود آخرين جملاتش را گفت؛ «من مادر ندارم. تو براي من مادري کن.»

- بهنود تا پيش از اين اميدوار بود باز هم بتواند با دريافت مهلت از مهلکه بگريزد اما وقتي چهره مصمم پدر و مادر احسان را ديد اميدهايش رنگ باخت. او که بدنش مي لرزيد به دست و پاي آنها افتاد تا شايد دل شان به رحم بيايد و از قصاص او در 21 سالگي بگذرند.

- سرانجام طناب آبي رنگ دور گلوي بهنود حلقه زد و پدر و مادر احسان در يک لحظه به سوي چهارپايه هجوم بردند و زير پاي بهنود را خالي کردند.

- دو وکيل بهنود رمقي براي بيرون آمدن از زندان نداشتند. محمد مصطفايي مقابل در زندان توقف کرد و با صداي بلند اين جمله را گفت؛ بهنود اعدام شد.

سالها پیش مجرمان را در ملا عام اعدام میکردند و مردان بیکار و الاف و بی احساس دست زن و بچه خود را می گرفتند و ساعت ۵ صبح و زودتر از روزهای دیگر از خواب بر میخاستند و میرفتند تا رقص مرگ انسانی را آویزان به طناب تماشا کنند.درد خود را به که بگوییم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:40  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

حدود سه ماه پیش بود که حدود ساعت ۱۱ شب در محوطه دانشگاه مورد حمله سه سگ ناجوانمرد قرار گرفتم.البته بعد ازینکه در حین فرار به شدت زمین خوردم و به نحو دردناکی از سه ناحیه زخمی شدم راهشونو کج کردن و رفتن!یه ماهی می شلیدم و الاف زخم هام بودم.خلاصه اینکه خاطره خوبی از سگ ها ندارم ولی از اونجا که کلا آدم با شعوری هستم  اونها را به اضافه گربه ها بسیار دوست دارم و وقتی بزرگ شدم حتما چندتایی رو تو خونه ام نگهداری خواهم کرد!

و اما یک عدد عکاس بعد از مشاهده سگی در بیرون کافه ای که به شدت ناراحت به نظر می رسیده و منتظر صاحبش بوده،عکس های متعددی از او میگره و اونارو تو یه سایت دوست یابی قرار میده تا اونو از ناراحتی خارج کنه!دو عکس از این سگ که لقب ناراحت ترین سگ دنیا و نیز آقای نیومن رو به خود اختصاص داده را در زیر میبینید.خواهشا به چشمها و ژاکت این بیچاره توجه کنید.تو رو خدا نیگاه کنید،آدم دلش خون میشه!اگه آدم دل نازکی هستید که کلا بیخیال معامله بشین!حالا به نظر شما این سگ چرا اینقدر ناراحته؟!

 

 

  

پی نوشت:بعد از گذاشتن این پست یکی از خوانندگان این وبلاگ متنی را برای من میل کرد و از من خواست که اون رو (اگه میشه!)داخل وبلاگم قرار دهم.بدون هیچ توضیح اضافه از شما دعوت میکنم تا مطلب سولاف را در بخش ادامه مطلب بخونین!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:4  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

اینجا که عشق بدترین گناه است،                                             

رسوایی در ملاء عام

دردناکترین اعدام است

و طولانی ترین عبرت.

تو با طناب بالا خواهی رفت

و دیگر زیر پایت را خالی نخواهند کرد.

پای چوبه برای مردم دست تکان بده

آویز افتخار مبارکت...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:50  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

بحمدالله والمنّه مشکل گوشمون با یه ساکشن ساده حل و فصل شد.فقط دکتر ازم قول گرفت که ازین به بعد پسر خوبی باشم و از گوشم استفاده های بهتری بکنم.مثلا قرار شد دیگه به نغمه های مورد تشکیک گوش ندم و اگه جایی داشتن غیبت کسی رو می کردن سریع از اون محل دور بشم!

واما عکس اون پارچه نوشته ای که در پست ایرج میرزا یه چیزایی راجع بهش نوشته بودم رو پیدا کردم.ببینید حالشو ببرید!

این یکی رو هم ببینید و خلاص!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:16  توسط فرهاد فرهودی  | 

پریروز صبح که از خواب پا شدم گوش چپم بدجور گرفته بود.مثه وقتایی که تو ماشین باد تو گوشت میگیره.خلاصه دیروز رفتم پیش یه دکتر عمومی توی دانشگاه،یه نیگا انداخت و با خیال راحت گفت انگار پرده گوشت پاره شده!البته شایدم نه!به هر حال من الان یه کم نگرانم.جمله ای که توش دو کلمه "پرده" و "پارگی" با هم اومده باشه چیزی نیست که آدم هر روز بشنوه.میدونم خیلی نگرانم شدین.ولی میخوام زیاد نگرانم نباشین و به کارای روز مره تون برسین.پس فردا میرم پیش یه متخصص.بعدا بتون خبر میدم چه بلایی قراره سرم بیاد.

اگه راجع به گوش من نظری دارین توی پست قبلی بذارین،هنوز جا داره!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:8  توسط فرهاد فرهودی 

داشت عباس قلی خان پسری/پسر بی ادب بی هنری...

این مطلب رو تقدیم میکنم به همه عنودان بد گهر و حسودان تنگ نظری که چشم دیدن ایرج میرزا رو ندارن!

دیروز در ستون پیدا وپنهان روزنامه اعتماد خواندم که خیابانی در مشهد که به اسم ایرج میرزا نام گذاری شده بوده را به جلال آل احمد تغییر نام داده اند و در پارچه نوشته ای علت انجام این کار رو عدم پای بندی ایرج میرزا به موازین دینی اعلام کرده اند!

شخصا بخش زیادی از دیوان ایرج را حفظ هستم و در بسیاری از بحث ها با این و آن برای تقویت مدعایم از اشعار وی شاهد آورده ام.کسی منکر زبان رها و الفاظ عامیانه و رکیک او نیست ولی بعضی از اشعار همین ایرج میرزا به عنوان اشعار اخلاقی و آموزنده و وطن پرستانه در کتابهای درسی قدیم آورده شده است و حداقل پدر و مادرهای ما با اینگونه اشعارش آشنایی دارند.کیست که تحت تأثیر زبان ایرج میرزا در شعر مادرش قرار نگرفته باشد؟سعدی و مولوی و بسیاری از شعرای ما هم اشعار هزلی دارند که حتی رگه هایی از هم ج.ن.س بازی نیز در آنها دیده میشود(آدینه به بازار شدم وقت صلات...) که متاسفانه امروز به نحو ناجوانمردانه ای مورد حذف قرار گرفته اند(رجوع کنید به کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی به قلم شمیسا).

من اما ایرج میرزا را شاعر شدیدا روشنفکری میدانم که حداقل یک قرن از طرز تفکر زمان خود پیش بود.شاعری که تا توانست به نکوهش و مذمت قمه زنی،حجاب دست و صورت،خرافات،تعارفات بی جا،مرده پرستی و... پرداخت.

اخیرا صدا و سیما طبق روالی که اگر از او نبینیم عجیب است در سریالی ضعیف تحت عنوان شهریار به تخریب این چهره پرداخت به طوری که در یکی از (صحنه)های این فیلم ایرج میرزا لپ شهریار را میکشید!!!

ایرج میرزا در شعر حرف میزند،آنقدر شیوا و روان که گاه در نمیابی با یک شعر موزون مواجهی.دیوان او را در تهران میتوانید از دست فروشهای جلوی دانشگاه تهران ابتیاع کنید!البته از طریق لینک زیر هم میتوانید یک کارهایی بکنید!

لینک مرتبط:ایرج میرزا در ویکی پدیا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

" شوهر شوهره شوهر!

درّ و گوهره شوهر!

بالشت پره شوهر ..."(از اینجا به بعد سانسور شده).

عادت عجیبی به خوندن صفحه حوادث روزنامه ها دارم!خبری که دیشب در روزنامه اعتماد خوندم انگیزه ای شد برای نگارش سری چهارم از مجموعه "ازدواج به سبک ایرانی".

تیتر و لینک خبر این است:دختر 32ساله براي پيدا کردن شوهر از دادگاه کمک خواست!اگر حس خوندن اصل خبر رو ندارید بشینید تا خودم واستون تعریف کنم جریان از چه قراره!

آقایی که شما باشین اخیرا یه دختر خانوم تیتیش تشریف بردن دادگاه و بر خلاف سیاق معمول این روزها که مردم میرن تقاضای طلاق میکنن ایشون از دادگاه تقاضای ازدواج کردن!جالب اینجاست که طی یک سناریوی از پیش تعیین شده ناگهان کاغذی از چنته در آوردن که توش قید شده بوده که شوهر من حتما باید خوشتیپ و زیبا،تحصیل کرده،مایه دار و ساکن منطقه یک یا دیگه نهایتا دوی تهران باشه!و در نهایت اینکه باید قول بده منو حداقل ماهی یک بار به مسافرت ببره!

برخی آگاهان در این زمینه گفتند فلانی رو تو ده راه نمیدانند سراغ کدخدا رو میگرفت!

واقعا بعضی آدما چی فکر میکنن؟!اصلا فکر میکنن؟

پ.ن:

صفحه اول همین شماره از اعتماد حاوی مطالب مهم تریه!(البته اگه تا الان توقیف نشده باشه).

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:43  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

teenager اصطلاحی است که در زبان انگلیسی برای افراد در محدوده سنی ۱۳ تا ۱۹ سال به کار می رود یا همان نوجوان که خودمان میگوییم.

حالا که فصل اعترافات است بگذارید من هم شجاعانه و به خواست خود و پس از اینکه در این مدتی که در مسافرت بودم حسابی فکر کردم ،یک حقیقت را اعتراف کنم!بسیار اتفاق افتاده است که به دلایل مختلف حسابی از دست این نسل کلافه شده ام و حسرت خورده ام. سلایقی که دارند ،موسیقیی که گوش میدهند،فیلم هایی که میبینند،تفریحاتی که دارند،تفکراتی که دارند،ایدئولوژی ای که ندارند ،روزنامه ای که نمیخوانند،کتابی که نمیخوانند گرچه شما ممکن است بگویید به من ربطی نداشته ولی به هر حال باعث تاسف من بودند.بارها تاسف خورده بودم که دیگر آن چیزهایی که روزگاری برای من و همسالانم مهم بود،برای ایشان مهم نیست،دغدغه اجتماع ندارند از سیاست چیزی نمی فهمند و در بسیاری از زمینه ها هیچگونه نظری نمیتوانند بدهند.

اما به یک باره ورق برگشت!دیدم که از لاک انسانهای باری به هرجهت خارج شده اند،چیزهایی برایشان مهم شده است،اخبار را دنبال میکنند،حداقل چند شخصیت سیاسی را میشناسند،عصبانی میشوند،شاد میشوند،فریاد میکشند و آنجا که لازم است خود و دیگران را کنترل میکنند و نیز برای آنچه میخواهند حاضرند هزینه بپردازند.حالا اینکه چه میخواهند مورد بحث من نیست.

شبی در اتاقی در خوابگاه در پی بحث های خودمانی این نکته پیش کشیده شد که از نظر جامعه شناسایی تعریف نسل با آنچه عوام فکر میکنند متفاوت است.در واقع تعاریف متفاوتی وجود دارد به قسمی که گاه افراد متولد ۱۳۶۳ و مثلا ۱۳۶۸ را گرچه ۵ سال بیشتر تفاوت سن ندارند دو نسل جداگانه به حساب می آورند.و من این را به حساب سرعت بالای پویایی فرهنگی میگذارم.کسی نمی داند تین ایجرهای ۷ سال دیگر چه در سر خواهند داشت.

حدود دو ماه پیش در مقاله ای تحت عنوان مردم ایران و درماندگی آموخته شده(learned helplessness) از درد بی تفاوتی ایرانیان نالیده بودم.ولی اکنون باز به این نتیجه رسیدم که هیچگاه نباید زود قضاوت کرد،حداقل آن هنگام که میخواهی در مورد مردم ایران(این موجودات غیر قابل پیش بینی) قضاوت کنی!

بی ربط:این دو لینک ارزش کلیک کردن داره!:

خیلی باحالیم!

say hi to my new little friend

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 15:45  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

خویشتن را خراب میبینم                                دارم انگار خواب می بینم

آرزوهای  اندک  خود  را                                  نقش هایی بر آب میبینم

کودکان را درون بستر خویش                           خفته در اضطراب میبینم

چهره ها را ز سوز سرما سرخ                         سینه ها را کباب میبینم

جای سرخ زلال و پاک شراب                           در سبو خون ناب میبینم

آسمان  پر از ستاره و نور                                را بدون  شهاب  میبینم

رخ مه را ز چشم بازان دور                               مستتر در نقاب میبینم

روی چشم تمام مردم شهر                            عینک   آفتاب   میبینم

نفرت و انزجار   بی پرده                                  عشق را در حجاب میبینم

همه جا صد هزار چین و چروک                        بر رخ پیر وشاب میبینم

کارها را در این   سیه بازار                              بی حساب و کتاب میبینم

نوکران گذشته  را  امروز                                خان و عالیجناب میبینم

پر خود زیر چوب تیر عقاب (eghab)                 سر خود زیر آب میبینم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:7  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

خوب بچه ها بشینین که عمو میخواد براتون قصه بگه!

 عرض کنم که هر وبلاگی طول عمری داره وبلاگ منم همین طور.لابد با این حرف فکر کردید میخوام در وبلاگو تخته کنم ! ولی باید بگم سخت در اشتباهید!

فعلا میخوام یه ماهی به خویشتن بپردازم و تو این مدت به روز نمیشم که با یه ماه قبلی میکنه به عبارتی دو ماه!احتیاج به یه نوع ریکاوری دارم.اگه عمری باقی بود با انرژی بیشتر بر خواهم گشت.

فعلا این شما و این شعری از شاملوی عزیز:

برویم ای یار، ای یگانه ی من!
دست مرا بگیر!
سخن من نه از درد ایشان بود،
خود از دردی بود
که ایشانند!
اینان دردند و بود خود را
نیازمند جراحات به چرک اندرنشسته اند.
و چنین است
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
کمر به کینت استوارتر می بندند.
برویم ای یار،ای یگانه ی من ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:6  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

خوب تهران مدتی است روزها و البته بیشتر شبهای خاصی را تجربه میکند،دیگر شهرها را نمیدانم.میدانهای اصلی شهر محل جولان طرفداران کاندیداها و بیشتر دو کاندیدایی است که خوب میدانید و باز هم بیشتر آن یک کاندیدایی که میدانید!

تجریش،ولیعصر،ونک،آریا شهر،انقلاب و... این روزها و شبها خیلی شلوغ است.دیشب در مسیر ایستگاه صادقیه گذارم به آریا شهر افتاد.چند صد تن از طرفداران موسوی با بنرها و پلاکاردهای خود قصد داشتند فلکه دوم را تا فلکه اول بروند و باز گردند.من نیز چون بسیاری از مردمان دیگر در گوشه پیاده رو به تماشا ایستادم.

ماموران خدوم نیروی انتظامی قصد داشتند جمعیت را از داخل خیابان به مرکز میدان هدایت کنند(البته خداییش خشونتی در کار نبود).در این میان گریز و فراری رخ داد و گروه حامیان سراسیمه به مرکز میدان دویدند.در این لحظه جمعیت یک صدا از نیروی انتظامی میخواهند که دقت کند:(نیروی انتظامی دقت کن،دقت کن!).خوشبختانه این روزها دقت نیروی انتظامی خیلی بالا رفته است.مردم که از این همه دقت شگفت زده شده اند از نیروی انتظامی تشکر میکنند:(نیروی انتظامی تشکر،تشکر).

با وجود همه این شلوغی ها ظاهر تاکنون در گیری آنچنانی بین طرفداران کاندیدها به وجود نیامده است و نیز پلیس اعلام کرده که تاکنون کسی را دستگیر نکرده است.و به نظر میرسد که این اظهارات تا حدود زیادی قرین واقعیت است.

با همه این حرفها آنچه امروز در تهران میبینم قدری برایم تعجب برانگیز است.مردم راه و رسمش را یاد گرفته اند؟پلیسمان مطابق اصول رفتار میکند؟شعور سیاسی پیدا کرده ایم یا...؟

نمی دانم،فقط کمی عجیب است!کاش همیشه همین طور عجیب باقی بماند!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:9  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

تا به امروز بانوی اول در دستگاه سیاسی ایران جایگاهی نداشته است.روسای جمهور غالبا سعی میکرده اند از حضور در اماکن مختلف به همراه همسر خود دوری جویند بدان گونه که زندگی خانوادگی آنان همیشه کنجکاوی بر انگیز بوده است.

میرحسین اما از همان ابتدا حضور همسر خود زهرا رهنورد را به عنوان عنصری تبلیغاتی در کنار خود داشته است.زهرا رهنورد که روزگاری رییس دانشگاه الزهرا بود و در پی حضور شیرین عبادی در این دانشگاه از سوی خواهران ارزشی مورد ضرب و شتم نیز قرار گرفت این روزها به گونه ای فعالیت انتخاباتی انجام می دهد که پیش ازین در ایران از سوی یک زن سابقه نداشته است.

 

و اما چرا زهرا رهنود را نماد روشنفکری میرحسین موسوی میدانم!آیا میتوانید تصور کنید که همسر احمدی نژاد، غلامحسین الهام و.... به هنر مجسمه سازی که خود در آیین اسلام هنری است مورد تشکیک بپردازد و یا اینکه با مانتوی صورتی و یا سبز روشن  و  روسری آن هم از نوع گلدارش در مجالس مختلف ظاهر شود؟ویا نه اصلا در مجالس مختلف حاضر شود؟!

دوستی میگفت شعارها و حرفهای انتخاباتی احمدی نژاد در دور گذشته بسیار اصلاح طلبانه تر از میرحسین کنونی است!من میگویم آنان که معتقدند میرحسین صراحت لحجه ندارد و به عنوان یک اصلاح طلب باید منظور خویش را صریح تر بیان کند باید قدری به حواشی،ضمائم و متعلقات وی توجه کنند. 

یکی ازین ضمائم و متعلقات زهرا رهنورد است!نماد روشنفکری میرحسین موسوی...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:13  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

درماندگی آموخته شده چیست؟میگویم!

آکواریومی را در نظر بگیرید که در آن دو ماهی وجود دارد.یکی از اینها یک ماهی شکارگر است و دیگری یک ماهی معمولی.طبیعی است که ماهی شکاری به قصد دستیابی به ماهی دیگر تلاش خواهد کرد.حال فرض بگیرید که این دو ماهی را بوسیله یک دیواره شیشه ای که در وسط آکواریوم میگذاریم از هم جدا کنیم.ماهی شکارگر هربار برای شکار تلاش میکند با سر به شیشه میخورد و پس از مدتی بیخیال شکار خود میشود،به قسمی که حتی اگر شیشه را از وسط آکواریم برداریم به احتمال زیاد ماهی شکارگر دیگر تلاشی جهت کسب روزی نمیکند!

آنچه امروز در رفتار سیاسی مردم ایران است را چیزی جز خمودگی و سستی ناشی از همین نوع درماندگی نمیبینم.فضای اجتماع کنونی را با دوره های انتخاباتی قبلی مقایسه کنید.چه میبینید؟آیا اهمیت انتخابات این دوره از دوره های قبل کمتر است؟مسلما خیر!

کسانی که چون من در اواسط دهه سوم عمر خود هستند یه یاد می آورند که در ایام انتخاباتی سال های ۷۶ و ۸۰  چگونه حتی مدارس ما و دانش آموزان نوجوان آن دوره در تب و تاب انتخابات بودند و متعصبانه از کاندیداهای خود دفاع میکردن و دبیران خود را به چالش میکشیدند.یادم می آید در سال ۸۰ دو سوم بچه های کلاس ما در میتینگی انتخاباتی که به مدد حزب کارگزاران و  با حضور عطریانفر در یکی از سینماهای یزد تشکیل شد شرکت جستند.بخش اعظم جمعیت آن جلسه را دانش آموزان دبیرستانی تشکیل می دادند.خوب این روزها دیگر خیلی چیزها برای این گروه محلی از اعراب ندارد.

یادم می آید مردم پشت شیشه ماشینهایشان عکس کاندیدای مورد نظر خود را میزدند وما نیز چنین کردیم و مادرم ازین میترسید که ممکن است مهربانان شیشه ماشین را خرد کنند و من از لجش یک عکس دیگر به آن عکس قبلی ضمیمه کردم تا آنکه میخواهد شیشه ماشین را خرد کند تمیز این کار را انجام دهد.امسال هنوز عکس هیچ کاندیدی را پشت شیشه هیچ ماشینی ندیده ام.

چه ولوا و آشوبی آن روز در کوچه ما برپا شد وقتی آن آخوند به حمایت از خاتمی با چند جوان که نشریه ای را در تخریب وی(خاتمی) بین خانه ها توزیع میکردند ،درگیر شد.

چه بگویم از دانشگاهایمان که دیگر دانشجویانش حتی بد کیفیت ترین غذاها را با رغبتی عجیب نوش جان میکنند.    جنبش دانشجویی؟ ؟  خنده ام میگیرد!

آری من اینها را در یک واقعیت میبینم.درماندگی آموخته شده...

درماندگی و خمودگی ای که از پس قرن ها فعالیت سیاسی مردم ایران برای ما به یادگار مانده است و در این سالها میبینیم که عود کرده است.  یک چیز را خوب میدانم:این به نفع هیچ کس نیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:32  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

تصمیم نداشتم به این زودیها مطلب جدید بذارم ولی خبری که پنج شنبه ناباورانه در اینترنت خواندم ناگزیرم کرد که درد دلم را به این گونه به یکی بگویم.

خبر این بود:(پیمان ابدی در حین فیلم برداری کشته شد)اگر پیمان ابدی را نمی شناسید شما را به یاد سریال آلمانی هشدار برای کبرا ۱۱ می اندازم که پیمان در آن بدل نقش سمیر بود.اگر باز هم نشناختید همین کافی است که تصور کنید او یک انسان بود.شخصا علاقه ای به برنامه های صدا و سیما ندارم و بندرت تماشا میکنم(نمیپسندم دیگری برایم تصمیم بگیرد کدام صحنه را ببینم و کدام را نبینم) ولی دو سه قسمت از این سریال را صرفا به خاطر حضور یک بدلکار ایرانی در آن دیدم.

پیمان اخیرا از آلمان به ایران آمده بود و علاوه بر بدلکاری در فیلم های متعدد ،باشگاهی نیز برای آموزش بدلکاری به راه انداخته بود.

علت مرگ پیمان ابدی ظاهرا نقص فنی اتوبوسی بوده است که منجر به مرگ او شده.واقعا چقدر جان آدمیزاد باید بی ارزش باشد.گرامیداشت و تجلیل بعد از مرگ که را سود دارد؟(گرفتم آنکه جهانی به یاد ما باشد....مگر چه فایده از یاد میرسد مارا؟)خاطرم هست چند سال پیش نیز موتور سواری شیرازی به اسم جواد پالیزبانیان که با پرش از ۲۲ اتوبوس قصد رکورد شکنی داشت بر اثر اهمال خودش و مسئولین به سادگی در جلوی چشم هزاران انسان دیگر کشته شد.و چه بسیار نمونه از این دست.

چندی پیش در یکی از برنامه های تلویزیون دیدم که چندین ایستگاه آتش نشانی در یکی از کشورهای اروپایی با کمک هم سگی را که در لوله آبی گیر افتاده بود نجات دادند.

اما اینجا...چه بگویم.

سخن من نه از درد ایشان است،

خود از دردی است که ایشانند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط فرهاد فرهودی  | 

خوب امروز میخواهم در مورد پدیده ای غریب و مرموز با شما بگویم که البته ممکن است شما نیز با آن آشنایی داشته باشید.همین الان بگویم که مطمئنم برخی از شما که این مطلب را میخوانید در دل به خود میگویید که این بابا هم ما را ساده انگاشته که چنین از خرافات برای ما دروغها میگوید.خوب من برای این دسته آرزو میکنم که این حادثه برای آنها نیز اتفاق بیفتد تا به صحت حرفهای من پی ببرند.

بگذریم، فکر میکنم دبستان بودم که گاهی از زبان این و آن در مورد بختک که حتی نامش نیز دلهره آور بود میشنیدم و البته آرزو میکردم که هرگز برایم اتفاق نیفتد.

یادم می اید که اوایل دبیرستان بودم که برای اولین بار با بختک آشنا شدم!نیمه های یکی از شبهای سرد زمستان بود و بخاری اتاقم خراب شده بود.چاره ای نبود،با تشک و پتویی به اتاق پدر و مادرم رفتم تا آن شب را آنجا بگذرانم(استغفرالله!)یکی از شبهای اول هفته بود و آرامش در اتاق حکمفرما!تشک را پایین بخاری گازی انداختم و خوابیدم.پس از چند دقیقه که در شرف خواب رفتن بودم ناگهان صدای ویز ویز بخاری گازی تبدیل شد به صدای چندین بچه گربه که ناله میکردند.در حالی که چشمهایم باز بود و بیدار بودم دیگر قدرت کوچکترین حرکتی را نداشتم.تمام زورم را به کار گرفتم تا ذره ای بجنبم ولی فایده ای نداشت.دلهره تمام وجودم را گرفته بود و نمیدانستم این وضعیت کی تمام میشود و چقدر ترس داشتم که تمام نشود.حدود ۳۰ ثانیه ای طول کشید ولی در نهایت برطرف شد.به هر حال آن شب اولین شبی بود که بختک اصطلاحا رویم افتاده بود،ولی آخرین بار نبود.

از آن موقع این موضوع هر از گاهی مثلا سالی یکبار برایم اتفاق می افتاد تا اینکه یک شب که سال سوم دوره کارشناسی بودم و در خوابگاه تازه خوابیده بودم از پنجره ای که روبرویم بود گربه ای داخل شد و به داخل اتاق پرید و از کنار تختم عبور کرد.اتاق ما طبقه سوم خوابگاه بود ولی نمی دانم چرا در آن لحظه دیدن گربه برایم تعجب آور نبود.به هر حال تا خواستم مسیر گربه را دنبال کنم دیدم نمیتوانم.آری باز هم اتفاق افتاده بود،بختک رویم افتاده بود.بعد از این که وضعیتم عادی شد سرم را برگرداندم تا گربه را بجویم ولی گربه ای در کار نبود.من حتی صدای پریدن گربه را شنیده بودم.

سال بعد از آن نیز یک شب در خوابگاه خوابیده بودم که باز این اتفاق برایم افتاد.در این مدت یاد گرفته بودم که تنها چیزی که در این وضعیت تحت کنترلم است این است که شدت تنفسم را کم و زیاد کنم.خواستم با نفس نفس زدن هم اتاقیم را که کنارم(البته با یک متر فاصله!)خوابیده بود از وضعیتم آگاه کنم ولی فایده ای نداشت.این بار نیز بعد از حدود یک دقیقه بختک دست از سر ما برداشت ولی اتفاق تازه ای رخ داد!چند ثانیه بعد احساس کردم کسی از در اتاق خارج شد و در را بست!

این چند موردی که گفتم نمونه های عجیب تر آن بود ولی دفعات زیاد دیگری نیز اتفاق افتاده است که فقط با احساس فلج شدگی همراه بوده است و گربه ای در کار نبود.آخرین بار نیز در همین ایام عید بود که برایم اتفاق افتاد.

به هر حال دیگر به این مسئله عادت کرده ام و برایم ترس و دلهره ای ندارد.شخصا به مسائل ماورایی،خرافات و شنیده ها اعتقاد و باوری ندارم مگر اینکه برای شخص خودم اتفاق افتاده باشد.به نوعی این را یک پدیده بیولوژیک میدانم که بدون علت علمی نیست.ولی چرا باید با توهم دیداری و شنیداری همراه باشد آن هم فقط گربه،و نه موجودی دیگر!

اگر شما نیز با تجربه ای مشابه برخورد داشته اید با ما در میان بگذارید تا شاید با کمک هم گامی در جهت کشف این موجود خبیث برداریم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:40  توسط فرهاد فرهودی  | 

سال ۸۲ بود و من دانشجوی سال اول دوره لیسانس دانشگاه صنعتی اصفهان!درسی داشتیم بنام خاکشناسی.به دلیل بحثی که با مربی آزمایشگاه این درس پیدا کردم ۶ نمره را از دست دادم و در نهایت با نمره ۹ درس را افتادم!صحبت با استاد درس(پرفسور کلباسی) به جایی نرسید و اصرار عجیبی داشت که در طی ۳۰ سال تدریسم به احدی نمره نداده ام و با تو نیز چنین نخواهم کرد!نومید و خائب شعری سوزناک سرودم و نا امیدانه زیر در اتاقش انداختم.   شعر این بود:

سلام ما به روی ماهت ای دوست                   که شرط اول نامه سلام است

بگو  مابین  دانشجو  و  استاد                        سرامد کیست سر گردان کدام است

میان ماه  من  تا  ماه  استاد                         تفاوت از زمین تا پشت بام است!

مرا با چاپلوسی نیست کاری                        که در اسلام چاپلوسی حرام است

اگر روز و شب تو سازگار است                       مرا دنیای فانی کی به کام است

ز ترس نمره های خوب یا بد                          مرا تا قبر تنها چند گام است!

بدم در ترم یک شاگرد خوبی                        گواه من مهندس اهتمام است

غم مشروطی  و  بی آبرویی                        برایم قصه زهر است و جام است

مرا از خودکشی ترسی دگر نیست                که ترس عمده ام از نمره هام است

همین دانم که مشکل نیست از من               همه گویند مشکل از نظام است(۱)

شنیدم این سخن را از عزیزی                       که (کلباسی) به شدت با مرام است!

پشیزی لطف بی مانند استاد                       به روی زخم بنده التیام است

خلاصه نمره گر دادی چه عالیست                 ندادی کار شاگردت تمام است

نگو ممکن نباشد چون که دانم                     در این باب اختیارت تام  تام است!

اگر حرف بدی  گفتم  ببخشای                     که (فرهودی) جوانی نیمه خام است!

                      ....................................................

(۱)-منظور البته نظام آموزشی است!

خلاصه استاد آن کرد که انتظار می رفت! پاس شدم!

                  ........................................................

پ.ن.:

۱-استفاده ازین شعر برای نیازمندان،مستمندان ، محتاجان، افتادگان ،در راه ماندگان، اسیران خاک و غیره کاملا آزاد و شرعی است!

۲-اینجا  رو بخونید به دردتون میخوره!(عنوان ۲۲۰ کتاب که باید قبل از مرگ خواند!)

۳-این یکی هم واسه اطلاعات عمومی خوبه!(زندگی روانی آقای دیکتاتور)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:22  توسط فرهاد فرهودی  | 

 

چندی قبل مطالبی نوشتم با همین عنوانی که ملاحظه می فرمایید.متاسفانه آنچنان مطلب راجع به این قضیه زیاد است که میتوان یک وبلاگ را به تنهایی به آن اختصاص داد.

و اما! میخواهم در مورد یک حقیقت که شاید شما هم راجع به آن اندیشیده اید یا نمونه های آن را دیده اید سخن بگویم.نمیدانم آیا زنان و دختران تحصیلکرده ای را دیده اید که کمابیش از سن ازدواجشان گذشته به قسمی که دیگر امیدی به این امر ندارند!در بین پزشکها و اساتید دانشگاه زنها و دخترهای سی چهل پنجاه و ...را میبینید که مجرد باقی مانده اند.اینان شاید از نظر وضع ظاهری تفاوت چندانی با آوراژ جامعه نداشته باشند(گرچه به هرحال آمار شهودی نشان داده بی تفاوت نیز نیستند)ولی حداقل میدانید که هستند دخترهایی که با ظاهر زشت نیز ازدواج کرده اند ولی اینان با وجود اینکه از امتیاز تحصیلات برخوردارند همچنان بلاتکلیف باقی مانده اند.باید بپذیریم که انگیزه ادامه تحصیل در بسیاری از خانمها دستیابی به ازدواج موفق است(و نیز در بسیاری پسرها).اما چگونه است که این حربه وارونه جواب میدهد؟

به نظر من بالا بودن سطح تحصیلات اینان باعث میشود هر لقمه ای را باب دهان خود ندانند و هچنان منتظر گزینه های بهتری بمانند غافل از این که از یک جایی به بعد ممکن است اصلا دیگر گزینه ای نباشد که بخواهند در مورد بهتر یا بدتر آن تصمیم بگیرند.

از طرفی مردانی که خود تحصیلات پایین تری دارند به دلایل عدیده حاضر به ازدواج با دختران با مدرک تحصیلی بالا تر از خود نیستند.

نظر شما چیست؟

 ........................................................

پی نوشت:در مورد مطلب قبلی اونایی که رفتن کتاب مزبور رو خریدن خوندن ولی نیومدن از من تشکر کنند من نفرینشون کردم که به شکل خرچنگ در بیان!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:9  توسط فرهاد فرهودی  |